ترس,ترسم از ترس تو بوده,برای خواستن عشقم,نیاد اون روزی که دیره واسه داشتن عشقم,نیاد
عشق وابستگیست
عشق مجموع تخیلات یک بیمار نیست
انچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند
اندیشه پایان ان جدایست
بیاموز که محبت را از میان دیوار های سنگی و نگاههای کینه توز
از میان لحظه های سلطه دیگران بگذرانی
امروز برای من روز خوبی نیست
روز بد تنهایست
اینجارا غباری گرفته است
پنجره ها نمی خندند
بوی مستی افرین تن تو
در این کلبه نمی پیچد
یاد تو هر لحظه با من است
گویند عشق فقط خالق را سزاست
گویند خط و خال معشوق رفتنی است و جمال حق ماندنی
گویند اوست که نه فراق پذیر است و نه هجران دارد
گویند که همه عشق ها جز عشق او مجاز است
گویند او از ما عشق خود را فقط خواهد
و حتی گویند که عاشقان در خیال عشقند و سو سوی جلوه او را در معشوق می بینند
و...
و من می گویم هر چه که هست، در برابر این حقیقت قرار دارم که من معشوق زمینی خود را دوست دارم و حتی خدای را نیز با عشق او می شناسم . بیشتر از هر زمانی خدای را شایسته ستایش می دانم و او را در دل خود در مقام عبودیت نشانده ام زیرا که او تواناست بر آفرینش عشق در دل. و این حقیقت است در چشم من حتی اگر دیگران مجاز خوانند.
یادم است قدیما هیچ چیز رو نمی دیدم یعنی نمی خواستم ببینم دوست داشتم فقط تو باشی و من دوست داشتم با حس زیبای تو باشم ولی حالا هر چی رو می بینم یاد تو می افتم
اونجایی که خورشید رو می بینم یاد اون چشمات می افتم که چطور برق می زد و با نگات وجودمو میگشتی و به قلبم راه پیدا کردی و تو دستت می گرفتی و با هر نگاه قلبم را چنگ می زدی و دردی بود دلپذیر زخمی از تیر نگاهت غرق خون بود هر بار با دیدنت زخم دلم تازه می شد
اونجایی که مهتاب رو توی شب های تار می بینم باز یاد قرص روی ماهت میفتم که دنیام رو روشن کردی تو دلم رو زنده و سرمست از اوج بودن با ستارها و مهتاب کردی
یا اونجایی که در رودخانه تنی به اب می زنم و خودم را درآغوش رودخانه سرکش بی تاب و بیقرار دستهای نوازش مهر تومی بینم
یا اونجایی که نسیم صبحگاهی را تشنه بوسه اتشین است و من هم با عشق بوسه هایی از زندگی را از لبت با عشق تمام می بلعم و مزه مزه می کنم تا تک تک سلول های وجودم از تو جان بگیرد
وقتی بارون نم نم میباره میدونی یاد اون تن خیس تو میفتم و خودم رو بیشتر و بیشتر غرق بارون میکنم تا خیس عشق تن تو باشم
صبح ها هیاهوی آواز عاشقانه گنجشک ها با خداشون تو رو یادم میاره که همیشه منو مست حرفای عاشقونه ات می کردی چه حرفای قشنگ از عشقمون می گفتیم
بازم بگم..........................

به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد
به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد
به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد
به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد
به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد
به انسان گفتم عشق چيست؟! اشك از ديدگانش جاري شد و گفت : ديوانگيست.

خوشحال میشم نظرتون رو در مورده عشق بدونم![]()

رو در رو با کسی که دوسش داری بشینی
به چشاش نگاه کنی
تا عمق وجودت،از یه گرمای عمیق آب بشه
قلبت پر تپش بشه
انگار که داره از سینت کنده میشه
چه احساس عجیبیه
وقتی بخوای با انگشتات،صورتش رو حس کنی
با موهاش بازی کنی
…….از لباش....
خدای من... باور کردنی نیست
اونی که میخوای...دوسش داری...عاشقشی
کنارت باشه...باهات باشه...همراهت باشه...هم پات باشه
ای خدا منو به عشقم برسون


نمیدونم چرا واسه من ۴ تار مو گذاشتن واسه تو ۳ تا ![]()